بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

حاجت غلط
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، پدر ، شعر ، عشق

یک داستان کوتاهلبخند و یک نتیجه عمیقاز خود راضی

من دوران دبیرستان رو توی دبیرستان هدایتی قم بودم. برنامه این دبیرستان اینطور بود که هر سال تولد امام رضا(ص) 4 تا اتوبوس از دانشجویان منتخب رو می‌برد مشهد.(البته منتخب و نه ممتاز) و قسمت شد که من هم 4 سال توی این اردوی باصفا شرکت کنم.

ماجرا مربوط میشه به سال 1378 آخرین اردوی مشهد من. اون موقع مقطع پیش‌دانشگاهی‌ بودم و همه چیز توی زندگیم همونطوری بود که می‌خواستم.

رفته بودم حرم همینطور که به در و دیوار و آینه‌کاری‌ها و ... نگاه می‌کردم حالات خاص بعضی زائرها توجه منو جلب کرد. با خضوع خاصی گریه می‌کردند و حاجت می‌خواستند. یک لحظه جا خوردم ، من چی. اینجا چی می‌خوام. اینجا چه کار می‌کنم ...فقط دارم در و دیوار و آینه کاری‌ها و زائرها رو نگاه می‌کنم.

خیلی از خودم دلم گرفت. چرا تا اینجا اومدم ولی هیچ حاجتی برای مطرح کردن ندارم. اصلا برای چی اومدم؟ همونجا از آقا خواستم که دفعه بعد که میام حاجت داشته باشم. (آخه این هم شد حاجت)

من اون روز نفهمیدم که چه حاجت غلطی رو خواسته بودم تا 5 سال بعد که دوباره رفتم حرم امام رضا اما اینبار حاجت‌ها داشتم

اول اینکه 5 سال هست که نتونستم بیام زیارت آقام امام رضا(ص)

دوم اینکه پدرم روی تخت بیمارستان داشت با بیماری سرطان جون می‌داد (خدا رحمتش کنه)

سوم اینکه توی ملایر توی یک دادگاه سیاسی برام پاپوش دوخته بودن و معلوم نبود عاقبت کار چی می‌شه.

حاجت‌های اول دوم اینقدر سنگین بودند که حتی به حاجت سوم هم نرسیدم چه برسه به حاجت‌هایی مثل بیماری خودم و کمیبته انضباطی و آینده تحصیلیم....

اونجا از امام رضا تشکر کردم که باز منو دعوت کرده و ازش خواستم که کاری کنه همیشه بزرگترین حاجتم زیارت دوباره خودش باشه نه حاجات دنیوی.

اون سال ، سال خوبی بود برام. پدرم بعد از 72 سال از این زندگی پر از سختی راحت شد، دادگاه ملایر ماست‌مالی شد(به معنی واقعی) ، کمیته انضباطی و مشکلاتی که در مقطع کاردانی داشتم حل شد که هیچ، با رتبه 13 کنکور کارشناسی قبول شدم و از همه مهمتر رفتم کربلا.

-------------------------

نتیجه

شاعری گفت:

من رشته محبت خود با تو می‌برم    شاید که با گره‌ای به تو نزدیک‌تر شوم

اما دیگر گفت:

چون رشته گسست می‌توان بست      اما گـــــره‌ای درآن میــــــان هست

 مراقب رشته‌های محبت‌تون باشید