بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

لالایی
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی ، شعر ، اجتماعی

از لابلای دفتری بی رنگ و بی ورق

می خواند مادری شعری را بی رمق

 لالا لالا لالایی

اینجا میان شهر پر از لاابالی است

اینجا تشعشع خورشید لالایی است

اینجا حقی به واضحی لااله الا الله 

لالایی است 

می گویی لا فتی و لا سیف می خوانند

لالا لالا لالایی 

 

«خون غزل تباه می شود» وه چه جمله ای

 یعنی که شعر من فقط یک تکه پاره است

این آخرین شعار شاعر شهر شما بود

 کز شاهرگ شعر ترش می ریخت

 

لالایی

او می خواست

        «شعرش شیپور باشد نه لالایی»

ولی . . .

 در شاه بیت شعر 

خودش هم به خواب رفت

لالا لالا لالایی       لالا لالا لالایی

--------------------- بسیم ----------------------

پی‌نوشت :

1- این شعر رو زمانی گفتم که همه خواب بودند... (دانشگاه بوعلی‌همدان. دانشکده ملایر)

2- عکس : رابرت مردی که دلش نمیخواد بزرگ بشه. خیلی به شخصیت من نزدیک هست.