بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

قدرت بازوی خود
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر ، زندگی ، خدا

کبوتر تا کند در اوج پر باز

شود همبال او معشوق او باز

و دیدم باز چون بر خاک بنشست

کمند دولتش می رفت از شصت

نه این کاریست از جبر خدایان

نه از فر دعای دوستاران

که این بازی به بازوی خودش بود

اگر زنده است ، اگر بی سر کله خود

 --------------بسیم------------------

 1- پی‌نوشت :

این شعر رو زمانی گفتم که زیاد شاهنامه میخوندم واسه همین یک کمی وزنش به شاهنامه نزدیک شده