بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

زندگی در گودی دستانش می‌درخشید
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: زندگی ، خدا

 

میخوام باز اینجا رو فعال کنم، هرچند که درخت هنر خودم خشک شده ولی از اینجا تا آخر دنیا حرفهای قشنگ هست که بشه توی وبلاگ گذاشت از جمله این داستان زیبا از عرفان نظر آهاری

---------------------------------

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،

گویی هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی‌یابد

هزار سال هم به کارش نمی‌آید.

آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و

گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید.

اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود.

می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟

بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید.

زندگی را نوشید و زندگی را بویید.

چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود،

می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد،

مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید،

کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و

برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشید.

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد،

اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!