بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

به بهانه عروسی قاسم
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی ، دوست خیلی قدیمی

دلم از درو دیوار تکراری خونه گرفته

دلم میخواد برم مسافرت

دلم میخواد برم کربلا و نجف و دلم لک زده واسه حرم امام رضا برم اونجا با آقام رو در رو حرف بزنم

راستی مصطفی زیارتت قبول

دلم میخواد برم دریا روی موجها سوار بشم و مثل یک چوب با هر بار  پایین و بالا رفتن دوباره زنده بشم. برم اونجا و همه خستگی‌هام رو توی دریا جا بزارم و سبک بشم بیام بیرون.

دلم تنگ شده واسه رفقایی که واسه رفیقشون میرن تا نوک قله قاف. دلم میخواد خودمو برسونم به عروسی قاسم برم کردستان. مگه چند دفعه دیگه توی زندگیم منو به یک عروسی کردی اصیل دعوت می‌کنند.

اما... حیف که کارمندم و کارمندی عجین شده با قسط و وام و اجاره خونه

حیف که این مدیران ارشد که حسابهاشون سر ریز کرده درک نمیکنند که دو ماه تاخیر در پرداخت حقوق اصلا مسئله کوچکی نیست

پس ...

سر نماز به امیرالمؤمنین و امام حسین و آقام امام امام هشتم سلام میکنم

به آسمون خیره میشم و سعی میکنم خودم رو تو تلاطم ابرها غرق کنم

از دور برای قاسم آرزوی خوشبختی می‌کنم و دعا میکنم که شب عروسی دست تنها نباشه

و دعا میکنم که سواره هایی که دارند با ماشین خالی حرکت میکنند پیاده ها رو هم تا یک جایی برسونند تا کسی محتاج اخم راننده تاکسی نشه