بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

انتظار بهار
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی ، مشوش

قبل از اینکه این متن مشوش  که از خاطر مشوش من تراوش شده رو مشاهده کنید

طلوع بهار رو به شما که ره گم کردی و سر از این بیغوله در آوردی تبریک میگم

-------------------------

چند ساعت بیشتر به ملاقات بهار باقی نمونده اما از استرس دارم خفه میشم

نمیدونم که چرا دلم اینقدر داره بی‌تابی می‌کنه ، البته کاملا طبیعی هست، همیشه همینطور بوده

لحظات آخر خیلی کند میگذره، و به یه جاهایی میرسی که احساس میکنی اصلا نمیخواد بگذره و زمان ایستاده و پاشو فشار میده روی گلوت، اما میگذره که اگه همونجا وایسه حتما خفه میشی

انتظار بد نیست، اتفاقا شیرین هست، خصوصا که انتظار رسیدن خبری خوش باشه، خبری به طراوت بهار

خبری آمد خبری در راه است . . .  خرم آن دل که از آن آگاه هست

همیشه دلم میخواسته که منتظر خبرهای خوش باشم ، از اینکه زندگیم به بی خبری بگذره متنفرم، هرچند آنرا که خبر شد خبری باز نیامد، دلم نمیخواد دل قاصدکها رو بشکنم و بگم انتظار خبری نیست مرا

مشکل من انتظار نیست ، مشکل من دلشوره است، دلشوره از اینکه این بهار سرابی بیش نباشه، و بعد از ٢٩ اسفند تقویم رو که ورق بزنی ببینی با کمال وقاهت نوشته شده "اول دی"

خدا نکنه،من به بهار همیشه امیدوارم، اگر امید به بهار نبود قناری‌ها همه توی زمستون می‌مردند، اما امیدوارم که بهار قبل از مرگ قناری بیاد، که این قناری دیگه طاقت نداره

گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت

دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد