بسیم یعنی کسی که همیشه تبسم به لب داره و یکی از صفت‌های پیامبری است که امتش را به تبسم دعوت می‌کرد

نه سیم دارم و نه زر. نسیم هم که رهگذر. کشیده‌ام به روی لب تبسمی تصنعی . زدم به سیم اخر و بسیم شد تخلصم

شاعر شرمگین
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر ، امام حسین ، عاشورا

بر خلاف آن غزلهایی که غم آورده بود
غافل از مرثیه هایی که الم آورده بود

شاعری شعری حماسی را چنین آغاز کرد
پادشاهی با خودش تیغ دو دم آورده بود

بر سرش عمامه ی صلحی پر از عطر نبی
حضرت خورشید بود و صبحدم آورده بود

مثل احمد مهربان و مثل حیدر جنگجو
مثل بارانی که با خود سیل هم آورده بود

بر خلاف لشکر کوفه پر از بد عهد سست
با خودش هفتاد و دو ثابت قدم آورده بود

دید شاعر شعر بی سقا عطش دارد هنوز
گفت از سقا که همراهش علم آورده بود

او حماسه می نوشت و می نوشت و می نوشت
بر سر کوفه عذابی از عدم آورده بود

او قصیده می نوشت اما غزل شد شعرهاش
چون به جای واژه لشکر، حرم آورده بود

از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد حسین
شاعر اما وصف حالش حرف کم آورده بود

بارگاه قدس و زانوی غم و رنج و ملال
دید آن نقشی که قبلا محتشم آورده بود

مثل «مسلم» دست بسته رو به قبله شاعری
شرمگین نامه اش شد باز کم آورده بود

شد قلم سوزان چو خیمه، میز کارش کربلا
شد غزل ها قطعه قطعه، چشم نم آورده بود


 
حسن یوسف
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر ، امام حسین ، عاشورا

امروز کتاب #حسن_یوسف به دستم رسید.

گزیده اشعار #یوسف_رحیمی

که #سیدمحمدجوادشرافت و #حسن_بیابانکی با وسواسی که ازشون می‌شناسم گلچینش کردند.

بعد از خوندن مقدمه کتاب که به قلم #سیدمهدی_حسینی_رکن_آبادی هست و تعدادی از اشعار اینقدر جذب کتاب شدم که به شما هم معرفیش کنم


 
فامیل ارباب
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عاشورا ، حضرت عباس ، عشق

من از امید دشمن بر امان نامه فهمیدم

کسی یادش نبود عباس با ارباب خود نسبتی دارد

 

حیدرضا اکبری(مسلم)

امان نامه برای حضرت عباس

=========

پی‌نوشت :

تمام شعرهایی که برای ائمه خواهم گفت رو تقدیم می‌کنم به روح پدر مرحومم و از این به بعد به یادش تخلص مسلم رو برای شعرهای مذهبی انتخاب کردم


 
خارهای هرزه
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: خدا ، شعر ، عاشورا

امشب حرم آل علی یار ندارد

دیگر حرمش سید و سالار ندارد

 

تا خار بیابان بکند هرزگی امشب

فهمیده حرم دست علمدار ندارد

 

آهو بچه‌ای گم شده در ظلمت این شب

عطشان و غمین، آب و غمخوار ندارد

 

چون کشته شده شیر خدا همچو کبوتر

این دشت دگر جز سگ و کفتار ندارد

 

ای کاش که عمه برسد زودتر از گرگ

چون گرگ به جز پنجه خونخوار ندارد

 

ای چوب خدا بشکند آن دست کثیفی

کز نازکی صورت گل عار ندارد

 

دیگر حرم پاک نبی خواب ندارد

یعنی که حرم میر علمدار ندارد.

«مسلم»

----------------------------------------------

پی نوشت: محبت به ائمه رو از مرحوم پدرم یادگار دارم و از این به بعد هر شعری که برای ائمه میگم رو با اسم «مسلم» امضا می‌کنم


 
بی غیرتی
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، عشق ، عاشورا

"این صید دست و پا زده در خون امیر ماست"

ای خاک بر سرم که نفس می‌کشم هنوز

صد اف به این غیرت بی‌غیرتم کنند

زینب اسیر اشقیا من زنده‌ام هنوز


 
مکن ای صبح طلوع
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: امام حسین ، عاشورا ، شعر

 

اگر خورشید می‌توانست و اجازه داشت

هرگز طلوع نمی‌کرد

تا زینب غروب عاشورا را نبیند

ای کاش صبح عاشورا هرگز طلوع نمی‌کرد

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است

امشب از خیمه برون صوت خوش قرآن است

عصر فردا به سر نیزه سر قرآن است

مکن ای صبح طلوع . مکن ای صبح طلوع

امشبی خواهری از جنس وفا غمگین است

او که بر درد و غمش روی اخا تسکین است

می‌کند روی به مشرق که خدایا نرسد

صبح فردا که در آن روی اخا خونین است

مکن ای صبح طلوع . مکن ای صبح طلوع

امشبی مادری از روی پسر خجله شود

سینه‌اش شیر ندارد، پسرش تشنه شود

می‌کند شکر خدا را که پسر هست هنوز

ای دریغ از غم فردا که پسر کشته شود

مکن ای صبح طلوع . مکن ای صبح طلوع

امشبی در حرم از یاد پیمبر غوغاست

چونکه در خیمه او قامت اکبر برپاست

الامان از دل فردا که علی نقش زمین

پدرش بر سرش و قامتش عرباً عربا ست

مکن ای صبح طلوع . مکن ای صبح طلوع

امشبی دخترکی ناز شود چون گل یاس

چونکه اطراف حرم سایه سقا پیداست

عصر فردا بشود سرخ ز سیلی عدو

می‌کند گریه ، کجایی عمو! یا عباس

مکن ای صبح طلوع . مکن ای صبح طلوع

.قربون امام حسین برم که هرقدمی براش برداری بدون اجر نمیذاره.

لیاقت گفتن این شعر شد اجر خدمت امسال من توی حسینیه

خدایا شکرت