بهار ۸۲

يكي را دوست ميدارم ولي افسوس ميداند

از اين رو او مرا ديگر به خود محرم نمي داند

به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم

ولي افسوس از آن گل فقط خارش به چشم آمد

به او گفتم كه دلدارم به تندي گفت دل دارم

ولي افسوس كه اين دل تو را هرگز نمي خواهد

ز تلخي سخنهايش دلم هرگز نمي رنجد

كه هرچه از لب شيرين دلم چون قند مي داند

/ 0 نظر / 11 بازدید