شاعر شرمگین


بر خلاف آن غزلهایی که غم آورده بود
غافل از مرثیه هایی که الم آورده بود

شاعری شعری حماسی را چنین آغاز کرد
پادشاهی با خودش تیغ دو دم آورده بود

بر سرش عمامه ی صلحی پر از عطر نبی
حضرت خورشید بود و صبحدم آورده بود

مثل احمد مهربان و مثل حیدر جنگجو
مثل بارانی که با خود سیل هم آورده بود

بر خلاف لشکر کوفه پر از بد عهد سست
با خودش هفتاد و دو ثابت قدم آورده بود

دید شاعر شعر بی سقا عطش دارد هنوز
گفت از سقا که همراهش علم آورده بود

او حماسه می نوشت و می نوشت و می نوشت
بر سر کوفه عذابی از عدم آورده بود

او قصیده می نوشت اما غزل شد شعرهاش
چون به جای واژه لشکر، حرم آورده بود

از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد حسین
شاعر اما وصف حالش حرف کم آورده بود

بارگاه قدس و زانوی غم و رنج و ملال
دید آن نقشی که قبلا محتشم آورده بود

مثل «مسلم» دست بسته رو به قبله شاعری
شرمگین نامه اش شد باز کم آورده بود

شد قلم سوزان چو خیمه، میز کارش کربلا
شد غزل ها قطعه قطعه، چشم نم آورده بود

/ 0 نظر / 64 بازدید