شعر بوفه از حافظ مددي- ملاير بهار ۸۲

هر كسي را فكر جايي در سر است

هر جوان از فكر رويي پرپر است

اين يكي دردي به دل دارد بزرگ

آن يكي رنگ خيالش ميش و گرگ

از براي درد دل جاي كجاست

مامن دلهاي شيدايي كجاست

بوفه آن ميعاد گاه دوديان

وصف تو من اين چنين كردم عيان

هر كه از ره مي رسد گويد سلام

بعد از آ نكنت و مور و پين شد كلام

يك عدد چايي گرم دشلمه

گو شه دنج و بدور از همهمه

دزدكي نخهاي كنت آيد برون

تق تق كبريت همچون ارغنون

مي كشد پك مي زند پز مي هد

زين طريق از غصه و غم ميرهد!!!

كل بوفه غرق ابر و مه شده

دود بر بوفه عجب جامه شده

ناگهان رنگش به زردي مي رود

سوي پيشاني دو دستش مي رود

اتفاق افتاده گويا كن نظر

گوئيا ديده كسي از پشت در

همكلاسي اش مچ او را گرفت

آبرو رفت از كفش گشته خرفت

چون ببيند دختري ديده جهان

دختران را كلمه اي ماند نهان

/ 0 نظر / 8 بازدید