فریاد

تابلوی جیغ اثر ادوارد مونک

دنیای سکوت خفته در پلکش

حرفی که نگفته گفته با اشکش

خاموش شده چراغ شادی‌ها

زان لحظه که بسته زن، دهان، فکش

فریاد از آن زنی که خاموش است

فریاد ز مرد، مرد بی درکش

 هر دم که دهان گشود بربستش

آن مرد که کرده است‌ بدبختش

آن کس که به سیلی‌اش نوازش کرد

هر روز کنار اوست در تختش

فریاد از این لباس بد سیما

فریاد ز مرد، مرد چون رختش

بر روی کمر، جای کمربندش

یعنی به دهن مهر دهن‌بندش

انگار به خانه هست زندانی

ای کاش رها کند از این‌ بندش

فریاد ز زن، زنی که زندانی‌است

فریاد ز مرد، مرد هم‌بندش

شد پاره ز گردنش، گلو‌بندش

آزاد شده مچش ز دست‌بندش

اما چه کند که بسته پایش را

زنجیر محبتی به فرزندش

فریاد ز بند، بند بر دل‌ها

فریاد زمرد، مرد دلبندش

مردی که دوباره عاشق او شد

از خنده او دوباره پررو شد

بر خنده زن جهان شود عاشق

این سکه دوباره پشت بر رو شد

این معنی زن وَ زندگی باشد

شادی همه گره به لبخندش

آنروز صدای ترمزی پیچید

مردی میان خون خود غلطید

یک زن که تمام هیکلش لرزید

در گریه به بخت شوم خود خندید

ای وای زنی دوباره تنها شد

فریاد ز مرگ، مرگ بی‌وقتش

 ------------------------- بسیم---------------------------

پی‌نوشت :

1- این شعر میدونم خیلی ناقص‌هست.ناراحت شرمنده شما خواننده عزیز شدمخجالت حتما در چند سال آینده که قدرت شعرم بیشتر شد کاملش خواهم کرد.از خود راضی

2- عکس تابلوی جیغ اثر ادوارد مونک هست و بهترین لوگو برای این شعر برای اطلاعات بیشتر در مورد این اثر می‌تونید اینجا کلیک کنید.

3- قصه من با تنهایی زن شروع شد و با یک زن تنها تموم شد.

/ 9 نظر / 37 بازدید
مصطفی

کلا خوشم میاد که اصلا نمی تونی صبر کن جوهر نوشته های قبلیت خشک بشه

نازی

وااااااااااااااااای پسر عاااااااااااااااااالی بود ایول[گل][گل][دست]

شيما خاتون

عالي بود... اشكم دراومد حميد جان.....[ناراحت]

سحر

جیگرمممممممممممم کباب شد حمید [ناراحت][گریه][گریه][گریه]

goleyakh28

با خوندن این شعرت نمیدونم چرا یاد این افتادم ..خیلی دوسش دارم چند وقتیست که در خانه ی دل مهمانی نه! نگویم مهمان! چون که تو میمانی! *** آن روز که آمدی، به یادت مانده؟ من به خاطر دارم، بود هوا بارانی *** چـتـری ز دلـم بر سر تـو گستـردم بند آن، بند دلت گشت، شدی زندانی *** نه! نگویم این را! واقعیت این است: مـنـم آن زنـدانـی، و تـو زنـدانـبانی! *** آمدی بر غم دل، تو چه خوش بنشستی غم دل رفت که شوری و شرر بنشانی *** دل من سخت گرفتار به زنجیر تو شد من و تو یار شدیم، به همین آسانی!!!

نرگس

فریاد ز زن، زنی که زندانی‌است فریاد ز مرد، مرد هم‌بندش چقدر تلخ ... چقدر سیاه ... چقدر واقعی ... [گریه] و چقدر عجیب که یه مرد این شعر رو گفته !!!!!! من عاشق تابوی جیغم ... خیلییی زیاد ... تو وبلاگ قبلی کلی در موردش بحث کرده بودیم ... یادش به خیر [افسوس] واقعا با این شعر خیلی هماهنگه .. دستتون درد نکنه .. ولی عکس پایین رو دوست ندارم [ناراحت]

طنین

سلام شاید اگر کمی صبور باشید نوشته هاتون بار معنایی بیشتری پیدا کنه و لذت بیشتری رو به خواننده منتقل کنه:) می دونم حرف برای گفتن زیاده اما مهم اون اثر گذاریه که متن باید داشته باشه که اگه شما با این سرعت پیش برین متاسفانه اثرگذاری لازم رو نخواهید داشت[گل]موفق باشین

علي

باز هم سلام خيلي عالي بود واقعا متأثر شدم، زن ها و خانم ها موجودات ظريف و حساسي هستند، اگر مرد بتونه اين ظرافت و حساسيت رو درك كنه، خيلي از مشكلات حل ميشه، البته زن ها هم نبايد از اين درك مردها سوء استفاده كنند! در كل برخوردهاي فيزيكي و كتك كاري كاري نيست كه از يك انسان نجيب سر بزنه، دور از جون شنونده كار حيوونه.

آوا

به به ! میبینم که تازه شدی مثل من ! تازه شدی اون آوایی که همه ی بچه هاشو دوست داره، چه کور چه کر [لبخند] هرکی هم گفت تلخه و بده و فلانه، اصلا گوش نده! وگرنه مثل من وبلاگتو نا پدید میکنی که دست هیچ احدی بهش نرسه[لبخند] خوشحالم که جریان داری[گل]