تصمیم گرفتم

تصمیم گرفتم

    آنقدر کم یاب شوم

                   تا شاید دلی برایم تنگ شود

ولی افسوس . . .

                         فراموش شدم.

--------- بسیم -------------

/ 1 نظر / 5 بازدید
بیچاره سیلویا همینکه عاشق شد جنگ تمام شده بود

گاهی اتفاقات به اندازه ای سريع ميافتند که هيچ اتفاقی انقدر اتفاقی جلوه نميکنه و ادم گاهی انقدر خودش رو به در و ديوار ميزنه که نه نه انقدر مثل پروانه خودش رو ميزنه به مهتابی ميکوبه به نور که اخرش ميبينه تموم بدنش کبود شده رفته پی کارش اين روزها عده ای فهميدن که اب گل الود شده و ميخوان ماهی بگيرن ولی من ليز تر از اين حرفام حرفايی که گفتن نداره من دارم درباره اين نوشته باهات حرف ميزنم/فرزانه مرادی : معلم عشق من که در برگه امتحان من چیزی جز خیانت ندید و حتی برگه من را لایق تصححیح کردن نمیداند/فکر ميکنی عشق چيه؟وجودش چيه؟تونسته تو رو بسوزونه يادمه يه بار يه نفر رو دوست داشتم ولی اون منو دوست نداشت دربارش با عموم حرف زدم عموم گفت واقعا چی فکر ميکنی؟اگر تو واقعا دوستش داشته باشی اون سگه کی باشه که تو رو دوست نداشته باشه بعدها فهمبدم دوستش نداشتم من بايد اين فرزانه مرادی رو بهتر بشناسم فکر میکنی خیانت نمرش چنده؟چی هستی يه خيانت کار که پشيمونه يا ...... اگر ميخوای چيزی بنويسی همين جا يا تو کامنتای فرزانه مرادی بنويس چون من جايی برای پيغام ندارم و اصلا سر در نمی ارم چطوری از اينجا سر در اوردم !