نوشدارو بعد از مرگ رستم

بالاخره کاری کردم که باید مدت‌ها پیش انجامش می‌دادم. رفتم و توی کلاس فیلنامه‌نویسی ثبت نام کردم. تمام تلاشم رو می‌کنم که موفق بشم البته اگر مشغله‌ها اجازه بده. اما بهتون قول میدم که روزی به جای دعوت برای خوندن وبلاگم ، ازتون دعوت کنم که در فلان جشنواره فیلم منو ببینید. نمی‌گم به زودی اما حتما...

داستان زیر تمرینی هست که توی  همین کلاس انجام دادم . تمرینی بود برای افزایش خلاقیت که در آن داستانی معروف را به باید گونه‌ای دیگر تعریف می‌کردیم. و من داستان معروف نبرد "رستم و سهراب" رو انتخاب کردم.

به کشتی گرفتن نهادند سر           گــــــرفتند هــــر دو دوال کــــمر

غمی بود رستم بیازید چنگ             گرفت آن سر و یالی جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان

که قلبش گرفت و ندادش امان

القصه بالاخره کهولت سن کار دست رستم داد و این نبرد سنگین به قلب رستم فشار آورد و رستم در حالی که یک دستش رو به قفسه سینش فشار می‌داد، با دست دیگه به سمت خیمه کیکاووس اشاره می‌کرد به سختی به سهراب گفت :نوشدارو...نوش دارو .. نوش ... و از هوش رفت

سهراب بدون درنگ سوار بر رخش شد غافل از اینکه رخش به هیچ کس جز رستم تا اون موقع سواری نداده، اما بر خلاف انتظار رخش در مقابل سهراب مقاومتی نکرد، شاید چون اسب‌ها حس پنجم قوی‌ای دارند و رخش هم بوی رستم رو از سهراب شنید به سهراب اجازه سواری داد.

سهراب به سمت خیمه گاه کیکاووس تاخت و در راه لشگریان هم جلوی او رو نگرفتند، چون همیشه عادت داشتند که به رخش‌سوار احترام بگذارند.

سهراب به نزدیکی‌های خیمه گاه که رسید  از رخش پایین جهید و دوان وارد خیمه شد و فریاد زد نوشدارو... نوشدارووو

کیکاووس که از حضور یک غریبه داخل خیمه شاهنشاه ایران متعجببود از این همه آشفتگی قصه من بر‌آشفت و فریاد زد نوشدارو برای که؟!

سهراب گفت: اگر دیر بجنید سردار ایرانی در مبارزه با مرگ سر از دست خواهد داد.

کیکاووس با شنیدن این جمله از خود بی خود شد و دست بر کمر برد و کیسه نوشدارو رو را به سمت سهراب دراز کرد ولی یکدفعه به خود آمد و رو به سهراب گفت: اما تو که هستی؟!

سهراب به رسم ادب دست بر سینه نهاد و گفت: سهراب هستم سردار توران.

کیکاووس گفت: وای بر من، چه اشتباه خطرناکی می کردم؛ اگر این را به تو می دادم.

سهراب گفت: باور کنید سردار ایرانی ......

کیکاووس گفت: مشکل ایران و توران نیست مشکل آنجاست که تو هنوز زنده‌ای و یعنی سهراب هنوز زنده است و

در دستورالعمل نوشدارو آمده است:حتما بعد از مرگ سهراب استفاده شود.

سهراب در حالی که گیج شده بود گفت: من به افسانه‌ها و عقاید شما ایرانی‌ها کاری ندارم اما سردار شما....

کیکاووس گفت: کدام سردار؟!

سهراب با اشاره به رخش گفت: سوار این اسب.

کیکاووس با خنده‌ای از روی خشم گفت: رســــــــــــتــــــــتم؟ اون مرتیکه هیچیش نیست، از من و تو هم سالمتره، هزار بار با خودم گفتم که از لژونرها استفاده نکنم، من این پیرمرد رو می‌شناسم، دارم باز تمارض می‌کنه، نوشدارویی که اون میخواد توی این کیسه است –با اشاره به کیسه زر-  از قول من بهش بگو همین الان هم به خاطرت قانون سقف قرارداد رو زیر پا گذاشتم اگر فکر کردی با این کارهات من مبلغ قرارداد رو اضافه می‌کنم سخت در اشتباهی‌. اصلا برگرد ما نخواستیم....

سهراب به میدان برگشت، پیام کیکاووس را به رستم رساند و رفت...

هرچند هرگز مشخص نشد که رستم واقعا مسدوم بوده و یا تمارض کرده اما به هر حال به خاطر مسدومیت او ایران در آن جنگ شکست خورد و از آن تاریخ مرز شرقی ایران در دست تورانیان است و از آنجا اجناس چینی وارد مرز ایران می‌کنند...

------------------- بسیم --------------------

پی‌نوشت:

1- فردوسی معذرت می‌خوام.

2- شمایی که می‌دونید نوشداروی مورد نیاز لژونرهاتو کجاست، خوب چرا اونها رو بدون نوشدارو به میدان می‌فرستید؟ اصلا چه معنی داره کسی به خاطر کشورش نوشدارو بخواد؟

3- آخ که این روزها واقعا پول شده نوشداروی همه دردها از جمله دردهای بسیم.

4- شاید اگر مرزداران ایران، تورانی هم بودند اینقدر جنس چینی وارد ایران نمی‌شد.

5- این رو هم بگم که من از اون دسته فیلم‌سازها نخواهم شد به عشق اسکار بنویسم و بسازم. من فقط به عشق مبلغ نقدی جایزه اسکار خواهم نوشت

/ 9 نظر / 85 بازدید
حامد

خوبه همین جور پیش بری می تونی وزیر نامه را بنویسی شاهنامه را فردوسی نوشته

آوا

از تمام مطالبتون برام جالب تر بود کار نویی بود سوپرایز شدم بازم ادامه بدین حس حضور در کلاس فیلمنامه رو پیدا کردم این خودش خلاقیته هر دو علاقه تون رو با هم ادغام کردین فکرت رو روی کارهای کلاس فیلمنامت متمرکز کردی و از همونا برای نوشتن وبلاگت استفاده میکنی هر بار اتفاقات کلاس و تمریناتت رو به همین سادگی و جذابی بزار تو وبلاگت.

علي

سلام كاش به رستم اون لقب زشت رو نميدادي.

نازنین

اینهمه داستان، دست گذاشتی رو اون ثقل ادبیات ایران، شاهنامه فردوسی؟!!!!!!!!! [نیشخند]

نازنین

آره میدونم حمیدرضا، اصلا وصیتنامه فردوسی تو گنجه خونه توست [نیشخند]

نازنین

میدونم عاشق ادبیاتی حمیدرضا، موفق باشی [گل]

بی تا

عالی بود[تایید][نیشخند][چشمک][قلب][لبخند][هورا]

هموطن

این چرندیات چیه نوشتی چرابه رستم و به ......توهین کردی.

خیلی باحال و نشاط آور بود. لاشا اله پر از استعدادیا.